تبليغاتX
صبا

صبا

رنگارنگ

                                          

آيا شما هم از اين بعضيها هستيد؟

 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

 

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

 

بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند.

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:41 توسط | |

لالایی ها

لالایی نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه ای است  که میان مادر و کودک بسته میشود . رشته ایست ، نامرعی که  از لب های مادر تا گوش های کودک را می پوید و تاثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرامی گیرد .

رشته ای که حامل آرمان ها و آرزو های صادقانه و بی وسواس مادر است و تکان های گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می زند و این آرزو ها آن چنان بی تشویش و ساده بیان می شوند که ذهن شنونده در این که آنها آرزو هستند یا واقعیت ، بی تصمیم و سرکردان می ماند ، انگاری که مادر با تمامی قلبش میخواهد که بشود و می شود .

لالایی ها از جمله ادبیات شفاهی هر سرزمینی است ، چرا که هیچ مادری آن هارا از روی نوشته نمی خواند و همه مادران بی آن که بدانند از کجا و چگونه ، آن ها را میدانند .

اما شعر لالایی از آن مادر است ، زیرا مادر با خواندن لالایی در حقیقت با کودک خود گفتگو میکند و همین قدر که کودک به او گوش میدهد برایش کافی است .

لالا لالای لالایی

شبی رفتم به دریایی

در آوردم سهتا ماهی

یکی اکبر ، یکی اصغر

یکی داماد پیغمبر

که پیغمبر دعا می کرد

علی ذکر خدا میکرد

علی کَنده در خیبر

به حکم خالق اکبر  

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 توسط | |

تو زیبای  پس زیبایی زیباست

 تو مهربانی و مهربانی خود یک دریاست

تو دریایی و دریا یک دنیاست

 تو همه دنیایی و دنیا نیز می دانی  تنهاست

تو تنهایی وآن نیز یک رویاست

 رویا چیست ؟همان خواب و خیال کی تاست؟

شاید آن اشک چشمان و خون دل خوردن هاست

 و یا شاید آن چشمک ستاره در شب هاست

شاید آن پیام سیکوت شیرین قاصدک هاست

  نمی دانم کیست و چیست ولی هر چه هست زیباست

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:20 توسط | |

قبل از اینکه به خونه جدید بیاییم ، تو خونه بزرگی زندگی می کردیم که یه باغ بزرگ پشت حیاطش بود .مامان که خیلی به کارهای کشاورزی علاقه داشت  اونجا رو قشنگ سبزی کاری  کرده بود. البته چند درخت سیب و انگور و گلابی و گیلاس هم بود که تابستونا و پاییزها هم خودمون  و هم همسایه هامون حسابی از میوه هاشون می خوردیم و کیف می کردیم. البته خونه جدیدمون هم حیاط داره ولی نه به بزرگی قبلی. الان که به اون روزا فکر می کنم بدجوری دلم تنگ می شه . بچگی و نو جوانی من تو اون خونه مثل یه رویای شیرین بود که خیلی زود تموم شد.اون روزا فکرشو هم نمی تونستم بکنم که یه روزی تجربه کردن تمام اون لحظات شیرین برام یه آرزوی محال می شه مخصوصا تماشای جاده بین دو تا کوهی که وقتی دلتنگ می شدم بدون این که متوجه گذشت زمان بشم برای مدت زیادی بهش خیره میشدم . اون دو تا کوه حالت خیلی خاصی داشتند ،آبی بودند و همیشه مه دار و به نظر می رسید جاده ای بینشون قرار داره که به طرف دیگه یکی از کوها می پیچه و ناپدید می شه . اون موقع احساس می کردم که اگه ققط یه کم سریع بدوم می تونم به اونجا برسم و پشت اون پیچو که تو ذهن خودم ازش یه دنیای خیالی دوست داشتنی ساخته بودمو ببینم ولی افسوس که خیال هیچ وقت نمی تونه واقعیت داشته باشه اونم همچین خیالهایی. حالا که سالها از نقل مکانمون از اون خونه می گذره ،دوباره حس می کنم که شدیدا دلم می خواد بال در بیارمو خودمو به اون جاده برسونم و برای همیشه برم به سرزمینی که روزی تو رویاهای بچگیم برای خودم ساخته بودم

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 21:47 توسط | |

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

 

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

 

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

باشد که یکی هم به نشانه بنشیند

 

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

 

گنجی است که اندر قدم راهروان است

 

سایه

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:15 توسط | |

 

مخمور جام عشقـم سـاقی بده شرابی

 
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
 
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نیاید

 
مطرب بزن نوائی ساقی بده شرابی





 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:14 توسط | |

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار

 

فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه

 

خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت

 

شوهرش بیمار است و نمی تواند  کار کند و شش

 

بچه شان بی غذا مانده اند.

 

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش

 

نگذاشت و با حالت بدی  خواست او را بیرون کند. زن

 

نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما

 

را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

 

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار

 

پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید

 

به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ،  خرید این خانم با من.خواروبارفروش با اکراه

 

گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

 

لوئیز گفت:" اینجاست." لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش

 

نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.

 

 خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

 

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو

 

برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

 

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی

 

آن چه نوشته شده است.

 

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز

 

من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

 

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش

 

زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

 

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش

 

می ارزید."

 

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

 

فید خوان اگر در باره فید اطلاعاتی میخواهید کلیک کنید

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:55 توسط | |

یادمه از وقتی خدا خدا گفتن و یاد گرفته بودم همیشه ازت می خواستم کاری کنی که با تمام وجود درکت کنم .برای من باور کردن وجودت همه چیز بوده و هست.برای من باور کردن تو یعنی باور کردن عدالت ،باور کردن مهربانی و بخشندگی با تمام وجود و باور کردن همه چیزهای خوب و فقط خوب . ولی افسوس هیچ وقت احساس نکردم که حس قشنگ بودنت انقدر در ذره ذره وجودم ریشه انداخته باشه که دیگه هیچ چیز و هیچ کس نتونه دلمو بلرزونه. خیلی شنیدم که می گن خدا خیلی مهربونه خدا نمی ذاره دل کسی به ناحق بلرزه و تو هم  هر چقدر هم که بد باشی اگه از ته دلت صداش کنی تنهات نمیذاره. ولی خیلی چیزهای دیگه هم شنیدم و دیدم چیزهایی که حتی فکر کردن هم بهشون باعث می شه حس مورچه ای را داشته باشم که یکی برای سرگمی می خواد لهش کنه و مورچه انقدر ضعیفه که نه کسی صدای کمک خواستن شو می شنوه و نه اصلا برای کسی مهمه که چه اتفاق وحشتناکی قراره برای مورچه بیفته. من خیلی شنیده و دیده ام که دنیا و آدماش دستی شدند برای له کردن ضعیف ترها.

حتی اگه واقعا فریادرسی هم نباشه می خوام با تمام وجود باور کنم که هست . خدای خوب من خودت میدونی چقدر دوستت دارم پس تنهام نذار.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:40 توسط | |